Samstag, 24. August 2013

٢                                                  
دوباره چشما ش پر از اشک شد و شروع به حرف زدن با صدای گرفته کرد که : خانواده کدوم خانواده من برای این مسافرت از همه چیز گذشتم تمام پلهای پشت سرم رو خراب کردم و به مردی اعتماد کردم که فکر میکردم زندگیمو میتونم با اون با  خوشبختی آغاز کنم همش نقشه او بود که به اینجا بیاییم و از اینجا با کمک دوستاش به کانادا بریم حتمن کسی با ما دشمنی کرده و به پلیس خبر داده اما نمیدونم چرا من رو نبردن و فقط او ن رو گرفتند البته من برای چند ساعتی اونجا بودم و بعد این کاغذ رو دادند که میتونم برم 
گفتم : خانوم میلانی میتونم بپرسم که اسم کوچیک شما چیه ؟ 
جواب داد : نازنین  ,نازنین 
گفتم : میخوام ازتون خواهش کنم از این به بعد همه واقیت را برام بگید چون خیلی مهمه که من همه چیز رو بدونم تا شاید بتونم که بهش کمک کنم 
نگاهی با تامل درون چشمام انداخت و گفت : باشه و ادامه داد حالا که اسم کوچیک من رو یاد گرفتید اسم خودتون چیه 
جواب دادم آرش آرش محقق  من حدود ١٠ ساله که اینجا زندگی میکنم و حقوق خوندم و برای دفتر وکالتی کار میکنم که شما شماره تلفنش رو دارید 
.گفتم : کجا زندگی میکنید ؟ جواب داد : توی یک هتل ارزون قیمت

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen