Donnerstag, 22. August 2013

٤          


باور نمیکنم  باور نمیکنم , تو دا ری اشتباه میکنی حتما اون رو با شخص دیگری اشتباه گرفتی , اصلا اهله این چیزها نیست سیگار هم نمیکشه صورتش قرمز شده بود و حرف میزد 
جواب دادم  موطمن باش که اشتباه نمیکنم و این نامه های که دادی کاملا در مورد این مسائل نوشته و پرونده کلفتی برا ش تشکیل داده اند 
گفت :مواد مخدر ؟
آره جواب دادم و قاچاق آدم ,در واقع سنگین ترین جرم های که هر کس در یک کشور خارجی مرتکب میشه 
نگاهی به صورت ظریف و چشمانش  که گواهی از سادگی  و زود باوری میداد انداختم  ,زود باوری دختری که به امید زندگی بهتر به همراه مردی روانه شده که حتی او را درست نمیشناسد 
لبخندی  زد و گفت : چه سرنوشت عجیبی تا یک هفته پیش نقشه ١٠ سال آینده را میکشیدم و چه آرزوهایی ,, میخواستم دانشگاه برم ادامه تحصیل بدم و کار کنم و مهمتر از همه چیز آزاد زندگی کنم بدون دردسر و آقا بالاسر , اما حالا اینجا نشستم و از فردا هم خبری ندارم .
به آرامی دستش را گرفتم و گفتم :خدا را شکر کن که تو توی این دردسر نیفتادی و فکر بقیه اش رو نکن اون آدمی که من میشناسم هم به قدر کافی پول داره و هم کس و کار ,مطمئن باش بعد از چند ماهی دوباره آزاد میشه اما تو بهتره از همین جا راحت رو جدا کنی و فکر اون رو از سرت بیرون کنی 
جواب داد :میدونی چیه اگر به خاطر رفتار پدرم نبود ,آگر به خاطر زورگویی ها و قلدری های برادرهام نبود ,که میخواستند من حتما با یک آشنای خانوادگی ازدواج کنم ,یعنی یک مرد میانسال که هرگز حاضر  به ازدواج با او نبودم  هرگز راه نمی افتادم و این همه بدبختی نمیکشیدم شما نمیدونید چه احساسی داره وقتی که آدم رو به حساب نمیاورند و به تصمیم او احترام نمیگذارند باید  بیرون میومدم باید از اون خونه فرار میکردم .

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen